غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

170

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

ذكر وفات سليمان بن عبد الملك و بيعت عمر بن عبد العزيز در اوايل سنهء تسع و تسعين بموضع دابق مرض ذات الجنب بر سليمان استيلا يافته دانست كه وقت رحلت است بنابرآن قصد كرد كه يكى از اولاد خود را بولايت‌عهد نامزد گرداند و چون فرزندانى كه همراه داشت مجموع صغير السن بودند بعضى از ناصحان با وى گفتند كه اگر امر سلطنت را بكودكى تفويض فرمائى احتمال قريب دارد كه از عهدهء آن خطب كبير بيرون نتواند آمد و خلايق در تفرقه افتند سليمان گفت پسرم داود قابل اين امر است جواب دادند كه او در خدمت برادرت مسلمه در ممالك روم است و حيات و ممات او غيرمعلوم است آنگاه سليمان باستصواب اصحاب نيكوخواه عمر بن عبد العزيز را بدان مهم نامزد كرده مقرر ساخت كه بعد از وى يزيد بن عبد الملك والى باشد و نام عمر را بر كاغذى نوشته آن را بر جاء بن الحيات داد و گفت اين نوشته را به نظر خويشان من رسان و بگوى كه با كسى كه نامش درين صحيفه مكتوب است بيعت نمائيد و رجا بموجب فرموده عمل نموده معارف بنى اميه گفتند كه ما ميخواهيم كه امير المؤمنين را به‌بينيم و آنچه فرمايد بتقديم رسانيم و رجا آن طايفه را نزد سليمان برده سليمان گفت با كسى كه نامش را درين وثيقه نوشته‌ام بيعت كنيد و ايشان بامتثال امر مبادرت نمودند رجا گويد كه بعد از آن عمر بن عبد العزيز پيش من آمده گفت اگر ترا معلوم شده كه ولايتعهد را به من مفوض ساخته اعلام نماى تا استعفا كنم جواب دادم كه از افشاء اين سر مرا معذور دار و پس از بيرون رفتن آن جناب هشام بن عبد الملك آمده از آن مهم استفسار نمود و من همان جواب كه با عمر گفته بودم با وى گفتم و هشام دست بر دست كوفته گفت اگر اولاد عبد الملك از نعمت خلافت محروم گردند فتنهء بسيار پديد آيد و چون سليمان وفات يافت رجاء بن حيات قبل از اشتهار فوت او به مسجد جامع شتافت و خلايق را جمع كرده گفت فرمان امير المؤمنين چنانست كه كرت ديگر با شخصى كه نامش درين صحيفه قلمى شده بيعت كنيد و مردم مبايعت نموده رجاء وفات سليمان را ظاهر كرد و صحيفه را بآواز بلند بخواند و چون بنام عمر رسيد هشام آواز برآورد كه من ازين بيعت بيزارم رجا گفت اگر خلاف كنى سرت از تن بردارم و هشام بالضرورة دم دركشيد در روضة الصفا مسطور است كه از غرايب اتفاقات آنكه روزى سليمان از عقب جنازهء يكى از اعيان شام رفته خاكى را كه از لحد آن ميت بيرون آورده بودند ببوئيد و گفت چه پاكيزه خاكى است و عجب بوى خوش دارد و هفته ديگر در پهلوى قبر او را دفن نمودند ذكر عمر بن عبد العزيز بن مروان عليه الرحمة و الغفران باتفاق مورخان دانشور مادر عمر ام عاصم بنت عاصم بن عمر بن الخطاب رضى اللّه عنه بود و آن جناب ابو حفص كنيت داشت و چون سم ستورى بسر مباركش رسيده شكسته بود او را شدخ بنى اميه ميگفتند و بقول حمد اللّه مستوفى المعتصم باللّه نيز از جملهء القاب